مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

86

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

يافت . آنگاه سفره گسترده ، ظرفها را يك‌يك همىآورد تا چهل ظرف طعام بياورد . چون خوردنى بخوردند ، جوذر گفت : طعامها را برداشته ، بفقيران و مسكينان دهيد . ايشان بقيه طعام برداشته ، بفقيران بخش كردند . و پس از آن ، جوذر ، حلوا از براى ايشان از خورجين بدرآورد . چون بخوردند ، گفت : بقيت او را بهمسايگان دهيد . روز ديگر چاشت به همين منوال گذشت و تا ده روز ، پيوسته چاشت و عشا بدانسان بود . پس از آن سالم با سليم گفت : اى برادر ، سبب اين كار چيست كه برادر ما هر صبح و شام ، طعامهاى گوناگون بيرون ميآورد و حلوا چندانكه خواهد ، فروچيند و بقيت آنها را بفقيران بخش كند ؟ و اين كار به كار پادشاهان همىماند . نميدانم اين نيك‌بختى ، او را از كجا روى داده كه نه چيزى شرى مىكند و نه آتشى ميافروزد و نه مطبخ دارد و نه مطبخى ؟ سليم بپاسخ گفت : اى برادر ، به خدا سوگند من نيز حيرانم و حقيقت اين حال را بجز مادر ، كسى بما نخواهد گفت . پس در وقتى كه جوذر غايب بود ، سليم و سالم بحيلتى نزد مادر شدند و به او گفتند : گرسنه‌ايم . مادر ، ايشان را بنشاند و خود به مكان خرجين رفت و از خادم خرجين ، طعام طلبيد . طعامهاى گرم از بهر ايشان حاضر آورد . گفتند : اى مادر ، اين طعامها گرم است و تو آتش نيفروختى و چيز نپختى . مادر بايشان گفت : اين طعامها از خرجين طلسمست . پس همهء ماجرا بايشان بگفت و ايشان را از واقعه آگاه كرد و بايشان گفت : راز پوشيده داريد . گفتند : اى مادر ، راز پوشيده داريم . و لكن كيفيت خرجين بما بياموز . مادر ، كيفيت بايشان بياموخت . ايشان نيز دست بخرجين برده ، طعام آوردند و هرچه مىخواستند ، درحال ، پديد ميشد . پس چون خاصيت خرجين بدانستند ، سالم با سليم گفت : اى برادر ، تا چند در نزد جوذر به صورت چاكران بسر بريم و صدقهء او را بخوريم ؟ چرا نبايد حيلتى به كار برده ، اين خرجين بدربريم ؟ سليم گفت : اى برادر ، چه حيلت بايد كرد ؟ گفت : جوذر را برئيس دريا بفروشيم . پس سالم و سليم نزد رئيس شدند و به او گفتند : اى رئيس ، با تو حاجتى داريم كه ترا سبب مسرت است . رئيس گفت :